الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني

139

الهيات در نهج البلاغه (فارسى)

قلب ضرورت ندارد و بنابراين امكان وجود و عدم آن مع‌السّواء است و وجود و خطور آن در قلب بدون مؤثّر و علّت ، ترجيح بدون مرجّح و غيرمعقول است ، پس بايد مرجّح و علّتى داشته باشد . و آن اگر خاطره‌اى ديگر باشد ، يا فرض مىشود كه وجودش معلول همان خاطره‌اى است كه خود معلول اين خاطره مىباشد ، بنابراين دَور و تقدّم شىء بر نفس لازم مىشود . و اگر فرض شود كه وجود خاطرهء دوم كه علّت خاطرهء اوّل است نيز معلول خاطرهء سوم و آن هم معلول خاطرهء ديگر تا بودن نهايت تسلسل لازم مىشود ، علاوه بر اينكه انسان وجداناً در هنگام خطور هر خاطره‌اى به‌طور تسلسل خاطرات ديگرى نمىيابد كه اين خاطره مسبوق به آنها باشد ، بنابراين خاطره‌اى كه صارف شده مؤثّر و علّتش از خارج است و آن جز غيب اين عالم نيست . و اگر كسى بگويد : « عروض هر خاطره به سبب اين است كه ذهن به وسيلهء يكى از حواس با عالم خارج ارتباط پيدا مىكند و عالم خارج ، در ذهن منعكس مىگردد » ، پاسخ اين است كه : اوّلًا : همهء خاطرات انعكاس خارج در ذهن آن هم به وسيلهء حس نيست . ثانياً : در مورد آنچه گفته مىشود كه انعكاس خارج در ذهن است ، اگر انعكاس ، بالفعل و در هنگام عزم بر كارى حاصل شود - مثل اينكه شما عزم بر سفرى كرده باشيد و به دليل ديدن جريانى از آن منصرف شويد - اين صارف را مىتوان انعكاس خارج در ذهن گفت و در اين برهان هم مسأله به نحو موجبهء كلّيّه كه هر عزمى منفسخ گردد و يا انفساخ هر عزمى به واسطهء صوارف غيبى باشد ، مطرح نيست بلكه مسأله به نحو موجبهء جزئيّه مطرح است . بنابراين ، اين‌گونه انعكاسها يا به عبارت